چنان حجمی از بیهویتی که خودت هم دیگر خودت را نشناسی!
برچسب:
نویسنده: باران باقریان
برچسب:
نویسنده: باران باقریان
برچسب:
نویسنده: باران باقریان
برچسب:
نویسنده: باران باقریان
برچسب:
نویسنده: باران باقریان
برچسب:
نویسنده: باران باقریان
برچسب:
نویسنده: باران باقریان
برچسب:
نویسنده: باران باقریان
برچسب:
نویسنده: باران باقریان
برچسب:
نویسنده: باران باقریان
توان با شوق کوهی را ز جا کَند/
فسرده خار را نتواند ز پا کَند
(وحشی بافقی)
امید، توهمی بیش نیست. انسان به حس زندهست؛ و شوق، مقدم بر حس آدمی. انسان حرکت نمیکند مگر از نقطهی عطف ناامیدی؛ و پیشرانهی این حرکت حسیست که شوق در هر کیفیتی، آن را بارور کرده باشد...
انسانِ در توهم واژگان'مانده، هم خودش را تباه میکند، هم دایرهای از دیگران به شعاع توهماش را.
برچسب:
نویسنده: باران باقریان
همه یه داستانی دارن که میخوان اون رو بازگو کنن، داستانی که دقیقاً نقطه مقابل داستان کسی هست که قراره اون رو بشنوه!
برچسب:
نویسنده: باران باقریان
برچسب:
نویسنده: باران باقریان