تنهاییام را در خواب پلک میزنم،
برای ماهی ها لالایی میخوانم،
تُنگ اناریات را تن میکنم،
در شرجیترین هوای هوایی شدنم، دلم میگیرد تا تمامی جادهها روی دل ِ تو باز بماند...
در خودم میخزم، دغدغهای ناتمام میشوم به سیاهی امیدهای روشن، پشت خاکستر شب،
از تارِ دود ، به پودِ تب،
و مانند تبخال بوسه هایی که سوخته روی لب...!
برچسب:
نویسنده: باران باقریان
تاريخ: پنجشنبه
9 خرداد
1398 ساعت: 16:14