304
-
تاریخ: 1398/8/30 ساعت: 8:01
انتهای دهه سوم زندگیت میفهمی که هر چی گند زدی زیر سر خود خاک بر سرت بوده.
305
-
تاریخ: 1398/8/30 ساعت: 8:01
زیاد یاوه میگویم گره بزن زبانم را زیاد از تو مینوشم بگیر استکانم را.
306
-
تاریخ: 1398/8/30 ساعت: 8:01
سرم داره میترکه از ملودیهای ناقصی که شبیه واگویه تلنبار شدن رو هم...اما نه حس و حال تنظیمشو دارم و نه فرصت فکر کردن به ترانههایی که خیلی وقته خاکستر شدن.آخرین قطعهای که به جمع تمام قطعات ناقصم پیوسته، از طریق لینک زیر میتونید بشنوید:دانلود
307
-
تاریخ: 1398/8/30 ساعت: 8:01
مسیر جلوت نمیذارن که به هدفت برسی،سادس، یه بیراهه میخوان که از سرشون وا کنن تو رو. همین!
308
-
تاریخ: 1398/8/30 ساعت: 8:01
تهگرفتهترین حالت آدما غمانگیزترین بُعد زندگیشونه. چون تو این نقطهس که برای نزدیکترین افراد زندگیشم اهمیتی نداره که اون فرد چه --ی هست یا نیست! پس زده میشی عین آخرین موجی که به ساحل نرسیده رو صخره متلاشی میشه.
309
-
تاریخ: 1398/8/30 ساعت: 8:01
به سرحد بیزاری از خودم و اطراف و همه دلبستگیام رسیدم.لازمه که دیگه جمع کنم و واسه همیشه برم.پی نوشت: لطفا یه بار واسه همیشه این خزعبلات تکرای رو تمومش کنین. اگه زندگیتون مطلوبه برید پی زندگی خودتون، ک
294
-
تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 20:28
مساله اینه که (خیلیم مزمنه) ما از بنیآدمش که نه، از خود قطع امید کردیم!عیدتون مبارک و طاعاتتونم مقبول درگاه احدیّت... . نیم وجب جاس همش، جز خودمونم کسی دیگه جا نمیشه اون تو. بهتر نیست فقط به عقاید همدیگه احترام بذاریم؟ همین.
295
-
تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 20:28
حتی تنهایی هم شده یه آرزوی محال!نشد یه بار نویز نندازن تو خلوت آدم!
296
-
تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 20:28
عشق حلوا شکری نیست که پشتش یه لیوان چایی بخوری تا شیرینیشو ببره!
297
-
تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 20:28
چنین کُشتهی حسرتِ کیستم منکه چون آتش از سوختن زیستم من...نوایی ندارم نفس میشمارم،اگر ساز عبرت نیام چیستم من!
298
-
تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 20:28
اگر شما معتقد هستین که خودِ هر شخصِ شخیصی باید به خودش کمک کند، عمیقاً خوشآ به حالتون! ولی کاش اون نقطهای که نیاز به کمک داشتین و احساس کردین هیچکسی کمکتون نمیکنه، به همون شدتی که میگفتین حال خوب از خودِ آدم شروع میشه، حالِ خوبتون رو "به تنهایی" استارت بزنید! ارادت.
300
-
تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 20:28
دل آسودهٔ ما شور امکان در قفس داردگهر دزدیدهاست اینجا عنان موج دریا را!بهداغ بینگاهی رفت ازین محفل چراغ من،شکست آیینهٔ رنگیکه گم کردم تماشا را
301
-
تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 20:28
به هیچ کیفیتی حالم تعادل اولیهشو نداره دیگه. همیشه یه پایانه که میتونه به شروع از ابتدا امیدوارت کنه... . لای انبوهی از ورقپارههای خطخطی شدهی آیینهی وجودت که راه انعکاس نور و روشنی رو بسته. یه ط
303
-
تاریخ: 1398/4/11 ساعت: 20:28
اما اصل رسالتت بر اینه که تو یه نقطهای نه کسی تو رو یادش بیاد و نه تو کسی دیگه رو.
283
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 16:14
تنهاییام را به آغوش دستانم میکشم،اتاقم سرزمین عجایبم میشود ،خودم را میسپارم به ترافیک سیگارهای موازی،پرسههای انفرادی در کافهای که بی تو از هیچ عاشقانهای حساب نمیبرند؛تیکتاکهای ساعت واگراتر میشوند،دورتر میشوی،لبخندت را قاب میگیرم،که یادم باشد،متعلّق به جهان مژهها که باشی، با اتاق خوابت هم غریبه میشوی...
284
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 16:14
برای روزهای بیوسوسهام ، دست میکشم از خودم، یادم میرود زمانی همین قلم، فانوس ِ دریایی میشد و من خستهترین نهنگی که از تجاوز ماهیها ، برای بطریهای بیمخاطب، روی ساحل ،لی لی میکردم!
285
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 16:14
برف تو بهار یچیزی تو مایه های خوابیدن بعد از کوفت کردن یه فنجون چای کهنه دمه!
287
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 16:14
تنهاییام را در خواب پلک میزنم،برای ماهی ها لالایی میخوانم، تُنگ اناریات را تن میکنم، در شرجیترین هوای هوایی شدنم، دلم میگیرد تا تمامی جادهها روی دل ِ تو باز بماند...در خودم میخزم، دغدغهای ناتمام میشوم به سیاهی امیدهای روشن، پشت خاکستر شب،از تارِ دود ، به پودِ تب،و مانند تبخال بوسه هایی که سوخته روی ...
288
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 16:14
نه بتونیی تنها سر کنی و نه بتونی که با کسی باشی!ادامش یه برگ خط خطی و مشوش از کلی واج و واژه بود که از حوصله خارج!
289
-
تاریخ: 1398/3/9 ساعت: 16:14
حس و حال یه آدم تموم شده رو دارم که کفنشم دیگه حوصله تحملشو نداره.